روزها داره میگذره و من هنوز توپولی نشدم .... دقیق الان 31هفته دارم و فقط چند هفته مونده تا بغل گرفتن این موجود شیطون توی دلم ..... دانیال باهام حرف زد که میخوام ب کار بزنم و گشت و گشت و دید جز سوپر و هایپر کاری ک سود خوبی و دائمی داشته باشه نیست .... سرویس عروسی و با اون هفت تا النگو و تنها انگشتری ک نمیدونم میشه بهش گفت پشت قباله نشون نامزدی یا ازدواج رو فروختیم و صد تومان پس اندازمون و گذاشتیم روش و ی مینی هایپر کوچولو زدیم .... البته شریکی با دوست دانیال ... فعلا اوضاع خوبه و میچرخه .... دانیال و دیگه نمیبینم .... صبح میره شب میاد خونه هلاک و خسته .... بنده خدا با چشمای قرمز و پر از تلاش برای بیدار موندن در تلاشهای فراوونه برای اینکه به من اثبات کنه به حرفات گوش میدم .... نی نی دلم ریحانه خانومم ک دیگه تا صدای باباش و میشنوه انواع جفتک لگدهاش و سمت دنده و کلیه های من روانه میکنه .... خلاصه که این روزام تو ی تنهایی عجیب غریب و بغض نبود دانیال داره طی میشه.... چقدر ید بوده این سه سال یا همه اش پیش هم بودیم یا اگه سرکار هم بوده بازم کارمون و باهم شروع کردیم .... دلم هواتو میکنه .... ی روزایی تو خونه میزنم زیر گریه ک نیست دلم میخواست بود و اذیتم میکرد .... ی روزاییم ی سری کارهایی و میکنم ک قایمکیشه و خوشحالم ک نمیفهمه مثلا چندتا لباس شلوارهایی ک حساس روی شستن با دست حتما و انداختم تو ماشین و راحت نشستم فیلم دیدم... .!اما لوس شدم .... واقعا با بد و خوبش دوستش دارم خسته از باران تمنا......
ما را در سایت خسته از باران تمنا... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 139 تاريخ: يکشنبه 13 شهريور 1401 ساعت: 17:56